● این همدستی و همپیمانی «تودهایها» و «آقاها و آقازادههای اشرافسالار» علیه دولت احمدینژاد هم عجب حکایت جالبی شده برای خودش. در سایت «پیکنت» دیدم که پست تازهی آقای «خزئلی» فرزند آیتاله خزئلی بازنشر شده. که طی آن رتبههای کشورمان در زمینه هایی چون بیکاری و شکاف طبقاتی و جراحی زیبایی و مصرف لوازم آرایشی و طلاق و اعتیاد و فساد اداری مالی و نظایر آن برشمرده شده. و البته طوریکه؛ گوئی مسبب همهی این مسائل و مشکلات، شخص احمدینژاد است. حالآنکه هر بچه دبیرستانییی هم این را میفهمد که بحرانهای اجتماعی از این دست، هرگز در یک دورهی چهارساله پدید نمیآیند. بلکه ناشی از «دههها عملکردِ خطا توسطِ مدیریتهای بیکفایت و روالکارهای غلط» است. آنچنانکه حتا اگر سهمی هم برای دولت احمدینژاد در این زمینهها قائل باشیم فقط «یک هشتم از سهم کل» به او و دولتش میرسد نه بیشتر و مسئول هفت قسمتش الیگارشی صنفی ـ خانوادگیست. اما روی الیگارشی که رو نیست! سنگپای قزوین است و بهاینخاطر، چرا نتواند افتضاحی را که بالا آورده، به حاکمان کنونی کشور نسبت دهد و همهی مسئولیتِ چنین بحرانهایی را بر دوش آنان بگذارد؟! گذشته از این؛ جالب است که در انتهای این مطلب از این آقازاده (که بهنوبهی خود از «رهبران آزادیخواهان نوین ایران!» محسوب میشود) سایت تودهایها، محض توضیح و رفع بلای احتمالی از «آقازاده»، درخصوص عنوان تند این نوشته تذکر داده است که: «عنوان مطلب از پیک نت است، یکوقت کسی بیجهت گریبان آقای خزعلی را کسی نگیرد»! ● جالب بود برایم. در مطلبی از آقای «محمد برقعی» خواندم که: [مرحوم عالینسب، صاحب کارخانه چراغهای علاءالدين، از سرمايهداران بازاری بود که ايمان بسيار به آقای خمينی داشت و نزديک به يکدهه، اتاق بازرگانی و نبض اقتصاد کشور را بهدست داشت. بگذريم که او سرمايهداری با نگرش سوسياليستی بود و با وجود اعتقادات مذهبی شديدش، عکس کارل مارکس را هم در اتاقش آويزان کرده بود. بهعبارتی؛ او بيشتر شبيه سرمايهداران غربی طرفدار عدالت اجتماعی و اقتصادی بود تا يک مارکسيست که مبارزه طبقاتی را اصل قرار داده است]. لابد میدانید که «نخستوزیر محبوب» سخت شیفتهی این «بازاریِ متدین ِ عاشق کارل مارکس» بود و مدتها از مشاورههای اقتصادی وی برای زمامداری کشور استفاده میکرد. اما حقیقتاً جالب نیست که: کسی «سرمایهدار» باشد، «مذهبی» و «مومن به آیتاله خمینی» باشد و همزمان عکس «کارل مارکس» هم به دیوار اتاقش باشد؟! آدم یاد کیانوری (نوهی شیخ فضلاله نوری، رهبر حزب تودهی ایران) میافتد! (حالا میفهمید چرا برخی «آقازادههای اشرافسالار» و «تودهایها»، مثل پیکنت و خزئلی، نان بهقرض هم میدهند علیه دولت احمدینژاد؟!). ● از این مطلب خواندنی آقای برقعی، این قسمتش هم که تحلیلی از چگونگوی وقوع انقلاب اسلامیست، جالب و جذاب بود: [روحانيت بهزودی متوجه شد که نيروهای چپ و عرفی، همراه با آنان در ستيز با دولت موقت هستند. زيرا برطبق مکتب آنان، اعضای دولتِ موقت بازرگان، ليبرالهايی بودند که به اقتصاد بازار اعتقاد داشتند. از جمله در نوشتههايشان، لبهی تيز تيغ حمله را به سوی دولت موقت گرفته بودند و سازمانهای مارکسيستی از جمله چريکهای فدايی خلق که حال صدها هزار طرفدار پيدا کرده بودند و در هر دانشگاهی دفتر و دستکی داشتند، مرتباً بازرگان را «بورژوا» و کارخانه دار می خواندند. روحانيت (هم) بهراحتی میديد که چپها آنقدر در خيالات و تصورات ايدئولوژيکی خود غرق هستند که نمیفهمند کسی را بورژوا می خوانند که پس از آنکه سالها از اساتيد معتبر دانشگاه بوده و يک ربع قرن پيش، در زمان دکتر مصدق، سازمان آب تهران و بعد شرکت نفت را اداره کرده بود؛ يک ماشين پژوی دست دوم و يک شرکت مهندسی کوچک دارد! لذا روحانیون، دستِ چپها(ی کلاسیک/ مارکسیستها) را در حمله به دولت موقت باز گذاشتند و درحالیکه مبارزهی فکری و سياسی و عقيدتی با دولت را به عهدهی آنان گذاشته بودند؛ خود در مساجد، پس از نماز، ديندارانِ بیخبر را ترغيب میکردند که بر بازرگان لعن بفرستند. لذا نيروهای چپ خوشحال شدند از اينکه روحانيت آنان را پذيرفته و بر سر دشمن مشترک با آنها همزبان شده است. میديدند روحانيتی که به برداشت آنان ضدامپرياليستی، خلقی، طرفدار مستضعفين (که به تصور آنان يعنی پرولتاريا يا رنجبران) بود، حال با پذيرش اصطلاح مارکسيستی آنها، به مقابله با طرفداران اقتصاد بازار رفته است. بیآنکه توجه کنند که اين روحانيت، بهطور سنتی، تمام امکانات مالیاش را از «بازار» داشته و ياران اصلی کنونی آن، گروه هايی چون حزب مؤتلفهی اسلامی هستند. اينان چنان در ذهنيات خود غرقه بودند که اگر يک لحظه توجه میکردند که اصطلاح ليبرال در تعبير و تفسير روحانيت مثل عموم دينداران و مذهبيون سرسخت ساير نقاط جهان، به معنی «سستدين بودن» و «آزاد بودن در پذيرش تعليمات و دستورات دين مورد نظر روحانیت» است؛ آنگاه با اين تعبير، اگر اين مذهبيون مستوجب لعن هستند، نيروهای چپ و عرفی مسلماً مستوجب کشتن و قتل عام هستند! اما با اينوجود، روحانيت اصطلاح "ليبرال" را (که نه لغتش که حتی مفهومش هم در آموزشهای دينی نبود) در حد وسيعی برعليه دولت موقت و بعدها عموم اطلاح طلبان به کار برد و چپ بیخبر و ناآگاه نیز آتش بيار معرکهی روحانیت شد].
● آقای برقعی نوشته است: [در اثر همان خطای ايدئولوژيکی؛ آقای احمدینژاد قهرمان استادان و نويسندگان و هنرمندان از جمله آقای «عباس کيارستمی» و «چپهای دوآتشه» شد و اين گروه بالاترين درصد رای را به او در انتخابات دورهی نهم رياستجمهوری دادند]. که نمیدانم کدام را باید باور کنیم؟! اعلام حمایتِ قریببهآتفاقِ «کمونیستها و مارکسیستها و سوسیالیستهای اپوزیسیون داخل و خارج کشور» از «چریکهای فدائی خلق» گرفته تا «حرب توده» از «نخستوزیر محبوب» را یا ادعای آقای برقعی را؟! یعنی «عباس کیارستمی» که گویا تلویحاً از آقای احمدینژاد حمایت کرده یک «چپ کمونیست دوآتشه» است؟! اما درعوض «فرخ نگهدار» و هزاران مارکسیست و تودهای دیگر که در انتخابات اخیر برای «نخستوزیر محبوب» فقط جان ندادند «راست و لیبرال و طرفدار اقتصاد بازار» هستند؟! تذکر: متوجه این نکته هستم که آقای برقعی از انتخابات نهم اسم بردهاند. اما احتمال میدهم که بین نهم و دهم اشتباه کرده باشند سهواً. چون در انتخابات نهم نیز چپها حمایتی از آقای احمدینژاد نداشتند. ● نوشتهی آقای برقعی، دچار خطاییست که بهنظرم ناشی از مخالفت و انزجار بیدلیل ایشان از احمدینژاد (مدِ روشنفکری این روزها) باشد. وگرنه؛ اگر این نتیجهگیری انتهایی ایشان صحیح باشد، آنوقت صدر و ذیل مطلب ایشان با هم نمیخواند. چرا که ایشان از یکسو معتقد به همراهی «چپ کلاسیک و روحانیت در هنگامهی انقلاب اسلامی و چندسال پس از آن بر سر رهبری فرودستان علیه بورژوازی»ست و از یکسو مدعیست که در وقایع اخیر «چپ کلاسیک، همدست و همرای احمدینژاد بوده است که نمایندهی فرودستان ایرانی»ست! حال آنکه همگان شاهد بودیم که در انتخاباتِ اخیر، «چپ کلاسیک/ مارکسیستها» تمام نیروی انسانی و رسانهیی خود را به سودِ «نامزد دستنشاندهی الیگارشی روحانیون و روحانیزادگان» به میدان آورد تا ضمن اعلام وفاداری به همپیمان سنتی خود در هنگامهی انقلاب اسلامی (که آنها را همچنان «ضد آمریکائی» و احمدینژاد را «لیبرال» میدانست) «نخستوزیر محبوب» خود را نیز بهقدرت برساند. ● برای سنجش درستی یا نادرستی این ادعای آقای برقعی؛ بد نیست خوانندهی برشی از سخنان و مواضع اخیر یک «چپ آتشینمزاج داخلکشوری» یعنی آقای «فریبرز رئیسدانا» باشیم تا ببینیم آیا همچنانکه آقای برقعی مدعیست «احمدینژاد توسط چپ مارکسیست حمایت میشد و بیشترین رای را از آنان گرفت» یا این ادعای ایشان ادعای باطلیست که به دلایل و انگیزههای نامعلوم صادر میشود؟! آقای رئیسدانا در سخنرانی تازهی خود در اروپا گفته است: [... دلیل دیگر این بود که خود دولت احمدینژاد به شدت مایل به چنین کاری (هدفمندکردنِ یارانهها) بود. این توضیح را لازم میدانم که «این دولت راستگراترین دولتی است که تاکنون ایران به خودش دیده است». بعضی مواقع آدمها اشتباهی طولانی مدت میکنند. برای مدتِ چهل سال، نهضت آزادی یک جریان لیبرال خوانده میشد. به نحوی که فکر میکردی نهضت آزادی نمایندهی لیبرالترین جریانهای اقتصادی و سیاسی ایران است. ولی وقتی شما برنامههایی را که (احمدینژاد) برای توسعهی اقتصادی توصیه میکند میبینید (آنوقت درمییابید) که حتی ابراهیم یزدی هم هرگز به اندازهی برنامههای آقای احمدینژاد در حوزهی اقتصاد راستگرا نیست]. خب ادعای آقای برقعی را باور کنیم یا آقای رئیسدانا را؟! (منکه با رئیسدانا موافقترم. وگرنه، یعنی چنانچه احمدینژاد در حوزهی راهبردهای اقتصادی یک چپ میبود نه یک لیبرال؛ محال بود به احمدینژاد رای دهم). بهنظرم اشتباه اساسی آقای برقعی در نتیجهگیری چندسطر آخر نوشتهشان، فقط از اینجا ناشی شده باشد که گویا آقای برقعی«پولدار بودنِ آقاها و آقازادهها و دستنشاندگانشان» را که در انتخابات اخیر رقیب احمدینژاد محسوب میشدند؛ نشانهی تعلق این جماعتِ نوکیسهی رانتخوار به طبقهی بورژوا فرض کردهاند. وگرنه، هرطور که به اعلام حمایتهای مکرر و همهجانبهی چپ کلاسیک و مذهبی از «نخستوزیر محبوب» بنگرید؛ استنتاج نهایی ایشان نادرست بهنظر میرسد. ● چه آقای برقعی بپذیرند چه نه: «احمدینژاد، نمایندهی مطالباتِ کلیهی ستمدیدگان ایرانی از هر طبقهی اجتماعی با هر گرایش فلسفی- سیاسیست». با یادآوری این نکات که: 1) احمدینژاد با هوشیاری و زیرکی هرچه تمامتر، بنیادِ حرکتِ خود را از طریق خدماترسانی به ایشان، بر شانهی «فرودستان و حاشیهنشینان» گذاشت. چراکه بر تاثیر «نیروی اجتماعی عظیم این طبقهی پرشمار و آمادهی عصیان بر مناسباتِ سیاسی اشرافمنشانهی روحانیون» (که در نتیجهی سیاستهای ظالمانهی الیگارشی هر روز پرشمارتر و معترضتر و عاصیتر هم میشدند) واقف بود. هرچند که رقیب وی (نخستوزیر محبوب) نیز بدان آگاه بود و در آغاز، بسیار هم کوشید که «ادای نمایندگیکردن پابرهنگان» را درآورد. آنچنانکه نخستین بیانیهی انتخاباتی او، آدمی را به یادِ ادبیاتِ سوسیالیستی ـ اسلامی سالهای نخستِ انقلاب میانداخت. آنچنانکه در آن هواداران خود را از «چاپ حتا یک پوستر» منع کرد. اما بهدلیل آنکه پایگاه طبقاتی حقیقی کمپین او متکی بر «جلب رضایتِ طبقاتِ مرفه و نوکیسهی رانتخوار» واقع شده بود؛ فقط کمی پس از آغاز، بهناچار راهبردِ مذکور را کنار گذاشت. 2) این هم البته واقعیت دارد که بخش اعظم «ستمدیدگان ایرانی» را طبقاتِ فرودستِ روستایی و حاشیهنشین شهری تشکیل میدهند. از اینرو شمار کسانی که تعلق طبقاتی آنان «متوسط رو به بالا» یا «مرفه و برخودار» است، در میان هواداران آقای احمدینژاد بسیار کمتر از فرودستان و حاشیهنشینان بود. 3) با اینحال؛ اشاره به واقعیتِ بالا، نافی این واقعیت هم نیست که: «طبقهی متوسط شهری هر شهری جز تهران»؛ تقریباً از بیشتر جهات، همان «طبقهی متوسطِ روبه پائین شهر تهران» محسوب میشود. بدین معناکه چنانچه میزان «درآمد یک عضو طبقهی متوسط شهر یاسوج» را ملاکِ متعلق دانستن وی به یکی از طبقات اجتماعی بدانیم، و هرگاه آن را با «درآمِد یک عضو طبقهی متوسط شهر تهران» مقایسه کنیم؛ فردِ نخست (شهروند یاسوجی) اگر فرودست نباشد، «طبقهی متوسط روبه پائین» محسوب میشود. چیزی که اغلب تحلیلگران از آن غافلند این واقعیت است که: [«طبقهی متوسطِ ایرانی» در نتیجهی شکافِ درآمدی و درنتیجه شکافِ طبقاتی ِ هولناکی که مسبب اصلی آن «حکومتِ ناشایستگان وابسته به الیگارشی روحانیون در 26 سال نخست» بوده است؛ دارای تعریف مشابهی در تمام کشور نیست]. به دیگر سخن: [در جامعهای که شکافِ طبقاتی آن «1 به 30» است (حال آنکه در کاپیتالیستیترین اقتصاد جهان یعنی ژاپن این نرخ 1 به 4 است) تعریف «طبقهی متوسطِ در پایتخت»ی که 70درصد اقتصاد ملی را نمایندگی میکند و بههمین دلیل 75درصدِ حجم پول درگردش و ثروت ملی کشور نیز در همان شهر متمرکز شده است؛ با تعریف «طبقهی متوسط در تمام دیگر نقاط کشور» که مالک 25درصدِ باقیمانده از ثروت عمومی هستند، زمین تا آسمان فرق دارد]. و ازینرو؛ تعبیر «طبقهی متوسط» (آنچنان که در تهران تعریف میشود) نمیتواند دارای چنان شمولیتی باشد که «طبقهی متوسط دیگر شهرها» را نیز در بر گیرد. درحقیقت میتوان چنین نتیجه گرفت که: [طبقهی متوسط تهران «صعودی و روبه بالا» و طبقهی متوسط شهرستانها «نزولی و روبهپائین» است. و دستِ بر قضا، راز آنکه «راهپیمائی 5/2 میلیونی در 25 خرداد در تهران» که نهایتاً به «راهپیمائی چندهزارنفری عاشورا» منتهی شد در همینجا نهفته است که: «طبقهی متوسط روبهبالای تهرانی» رفتهرفته دریافت که برخلافِ تصور او «طبقهی متوسطِ روبهپائین کل کشور» تصمیمی جز تصمیم او اختیار کرده و رایی جز رای او داده. بنابراین (طبقهی متوسط روبهبالای تهرانی) ترجیح داد راه خود را از «طبقهی نوکیسهی رانتخوار حکومتی» و نیز از «طبقهی برخوردار» (طبقهی برخورداری که بهرغم مخالفتِ جدی با نظام، «راز برخورداری» و «راهکارهای تعامل با حاکمانِ الیگارشی بهمنظور کسب ثروت» را نیز رفتهرفته فرا گرفته و مایل نبود چنین امتیازی را بهسادگی از دست بدهد) جدا کند و به ارادهی همطبقهگانِ خود در سطح کشور احترام بگذارد. ● «انتخابات دهم» اگر چه یک «رقابتِ طبقاتی مسالمتآمیز» هم بود؛ اما در سطحی فراتر «رقابتِ ستمدیدگان و ستمکاران» بود. که برخلافِ تصور عدهای که فریب سکوتِ یک ماهِ گذشتهی اشرافسالاران را خوردهاند؛ هنوز پایان نیافته. بلکه نیمهی دیگر آن در راه است. سکوتِ موقتی که ناشی از دو چیز است: 1) ضربهی سنگینی که اشرافسالاران در 22 بهمن، از نمایش خیابانی مجموع ستمدیدگان خوردند. 2) فراهمسازی زمینههای روانی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی لازم برای برخوردِ ظاهراً قانونی با دولتِ احمدینژاد. همان چیزی که علی مطهری، در آخرین نامهاش به نخستوزیر محبوب وعده داد که چنانچه سکوت اختیار کند و دیگر بیانیه ندهد؛ نوبتِ برخورد با احمدینژاد زودتر فراخواهد رسید. کمااینکه: همین «توافق» و «الزام به سکوت» است که وی را ناچار میسازد تا شخصاً بیانیه ندهد اما همسرش را به میدان بفرستد تا به بهانهی روز زن، فضا را گرم و بازی را ـ حتا در حدِ پائینترین سطح از علائم حیاتی ـ زنده نگه دارد. ● احمدینژاد و دولتش؛ درخصوص «اجرای طرح هدفمندکردنِ یارانهها» در موقعیتِ سخت و دشواری قرار گرفتهاند. چراکه اگر بهسرعت آن را اجرا کنند (تا منابع تغذیهای الیگارشی و طبقات متصل به آنان را کور و در میانمدت، ثروتِ ملی را به نحو عادلانهتری میان شهروندان توزیع کرده باشند): ممکن است با «اعتراضاتِ اجتماعی فرودستان و حاشیهنشینان» و یا دستکم «رویگردانی آنان از احمدینژاد و دولتش» روبرو شوند. شهروندانی که قادر به هماهنگساختن سازمان مالی خانوادهی خود با فشارهای تورمی ناشی از اجرای این طرح نیستند (ضمن آنکه احمدینژاد و دولتش خوب میدانند که الیگارشی و رسانههایش، مترصدِ اجرای این طرحند تا از پیامدهای گریزناپذیر آن بهنفع خود استفاده و افکار عمومی را علیه او تحریک و به «عدم کفایت» متهم نمایند). و اگر اجرای آن را به تعویق بیندازند: منابع تغذیهای الیگارشی به قوت خود باقی خواهد بود. همان چیزی که الیگارشی مایل به تداوم آن بوده و آماده است «حضور درساختِ قدرت» را با آن (حفظ منابع ثروتش) تاخت بزند (در این فرض نیز الیگارشی و رسانههایش، بر این امر متمرکز خواهند شد که: «این دولت، کفایت لازم برای اجرای این طرح و اجرای اصل 44 را ندارد. اصلاً صداقت نداشته و اصولاً نمیخواسته آن را اجرا کند»!). ● سه حالت متصور است: 1) «کارگزاران نظام یک» و «کارگزاران نظام دو» بر سر «اجرای هدفمندکردن یارانهها» به تفاهم برسند بهگونهای که الیگارشی مانعی بر سر راه اجرای این طرح ایجاد نکند (که معنای آن «حذف مسالمتآمیز و تدریجی کارگزارانِ نظام یک» از صحنهی قدرت و ثروت است). 2) «کارگزاران نظام یک» و «کارگزاران نظام دو» بر سر «عدم اجرای هدفمندکردن یارانهها» به تفاهم برسند یا آنکه نظام دو، بههردلیل از اجرای آن منصرف شود (که معنای آن، شکستِ نظام دو و «بازگشتِ ظفرمندانهی نظام یک به قدرت» برای یک دورهی کوتاه است). 3) یکی از آن دو؛ پیش از اجرای این طرح، وسیلهی «حذف قطعی و نهایی آن دیگری» را فراهم نماید. در فرض نخست: «کلیت نظام سیاسی» از خطر فروپاشی خواهد رست. هرچند که دچار تغییراتِ زیادی خواهد شد. در فرض دوم: «کلیت نظام سیاسی»، فقط کمی بعد (در مقیاس سیاسی البته) با شورش فرودستان و ستمدیدگانی مواجه خواهد شد که نمایندهای چون احمدینژاد در سطح قدرت و در نتیجه امیدی به آینده نخواهند داشت. در فرض سوم: بسته به آنکه کدامیک بتوانند آن دیگری را از سر راه بردارند؛ با دو حالت متفاوت (هریک از دو وضع بالا) روبرو خواهیم بود. «شکاف طبقاتی 1 به 30» فقط این نتیجه را در برندارد که «نخستوزیر محبوب» در خانهی اعیانیاش در شمال شهر تهران، کنار باغچهی مصفایش بنشیند و روزنامه بخواند! تا بعد از چشمپوشی بر 26سال حکمرانی غلط و غیرمنصفانهی هممسلکانش؛ ناگهان «احساس خطر» کند و به «نازیآباد» برود تا «ستمدیدگان و فرودستان» (نزدیک به دوسوم جامعهی ایرانی) را به «حفظ وضع موجود» متقاعد کند! بلکه وضع را به اینجا هم میرساند که «مسببان اصلی چنان شکافِ هولناکی»؛ درهر حالتی «بازنده» خواهند بود. ● اگر «روحانیون و روحانیزادگان» خردمندی پیشه کنند؛ آنچنانکه به این واقعیت تن دردهند که «نظام خاندانی و الیگارشیک در دل جمهوری قابل تداوم نیست» و اجازه دهند که جامعهی ایرانی با احترام و طمأنینه از کنار آنان عبور کند؛ آنگاه میتوانند امیدوار باشند که آنچه بهدرستی از تکرارش در هراس هستند (مشروطیت) به همان کیفیتی رخ ندهد که در آن هنگام رخ داد. وگرنه، روزهای سختی در پیش خواهند داشت. افزونه: 1) درخصوص «زمینهها و دلایل عصبانیت الیگارشی از اجرای طرح هدفمندشدن یارانهها»، این مطلب از یک رسانهی وابسته و طرفدار الیگارشی خانوادهها و خاندانها را بخوانید که در فرازی از آن آمده است: «آثار اعتقاد و شيفتگي تيم اقتصادي دولت دهم به سياستهاي ليبرال سرمايهداري که به شیوه ای "نرم" در حال پیگیری است و با صراحت تمام مورد تاييد صندوق بینالمللی پول قرار گرفته است، تنها در حوزه اقتصاد محدود نخواهد ماند و همه جوانب زندگی فرهنگی، اجتماعی و اقتصادي جمهوري اسلامي را تحت تاثیر قرار خواهد داد.»
2) در پاسخ به یکی از کامنتگذاران نوشتم: «صبر داشته باشید. جلالالدین فارسی هم به وقتش مخالف احمدینژاد خواهد شد!». سخنان این روحانی را بخوانید و ببینید که آرام آرام، به سمت عریانشدن مواضع حقیقی ِ حتا برخی از آن روحانیونی پیش میرویم که ظاهراً در سویهی «مردی از جنس مردم» بودند. چنین سخنانی، زمینهی ورود به مخالفتهای جدیتر را فراهم میکند.
3) این سخنان رئیسدفتر رئیسجمهور هم در مورد «لزوم بههم رسیدن انسانها علیه ظالمان و ستمگران و فهم مشترکی از آینده» جالب بود.
4) رسایی: سابقه نداشته روسای مجلس قبلی، تا این حد در مورد سیاست خارجی اظهارنظر و برای دولت مشکل درست کند.
5) کامران: همه؛ زیرسبیلی، خطاهای آقازادهها را رد میکنند! (با توجه به بروز برخی تغییرات ظاهری در حاکمان در یکصدسال گذشته؛ توصیه میشود تعبیر "زیرسبیلی" به نحو لزوم اصلاح گردد!) 6) آخرین وضعیتِ خرید 1364 میلیارد تومانی آقای جابریان 7) جلسه محرمانهی علی لاریجانی و اقلیت بهارستان در آستانه رسیدگی به بودجه 8) حضور باشکوه «تحریمیهای عراق» در انتخابات دومین دورهی مجلس این کشور (پیشروی ملیگرایان عراقی به سمت کسب مجددِ قدرت).
9) پهلوگیری کشتی اقیانوسپیمای مسافرتی امریکا در بندرعباس، همین امروز (انگلیسیها و روسها و عواملشان سکته نکنند خوب است!) 10) امروز این تاثیر به اشکال خورده! (دقیقاً همین امروز؟!) 11) استاندار شریف و احمدی نژادی فارس: چون زماني در خانه ما هم گوشت نبود، درد مردم را مي فهمم. شماهايي كه يقه خود را چنان تا بالا دكمه مي كنيد كه اكسيژن نمي تواند عبور كند، چطور است كه درباره 20 هزار هكتار زميني كه چند سال گذشته به تاراج رفته خفقان گرفته ايد؟
|