Archive
 [come on… sign it]
Farhad jafari Official WebSite
--  -- 
 
 
 
 شنبه، ۱۲ دی ۱۳۹۴Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
[علامه‌!]
شما فکر کرده‌اید فقط «سیدحسن خمینی»ست که «علامه» است؟! واقعیت این است که پدر بزرگ ایشان (آن پیر سفرکرده) هم از زمره‌ی بزرگ‌ترین علامه‌های دوران خود بود. . اول انقلاب، به تبع جو هیجانی آن زمان، من ...
Farhad Jafari Official Website
 سه شنبه، ۲۴ آذر ۱۳۹۴Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
[آقای سیدحسن مصطفوی!... بیا وُ «نیا»!... بگذار «رگ صدری‌ات» برایت تصمیم بگیرد!]
  آقای سیدحسن مصطفوی! سلام این‌طور نیست که «نازیبا‌رویان»، لزوماً درون زشتی هم داشته باشند. بسیاری‌شان هستند که درونی زیبا دارند. اما غالباً این‌گونه است که «زیبارویان، درونی زیبا دارند». ...
Farhad Jafari Official Website
 چهارشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۹۴Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
[«نور» و «تئوری‌های مربوط به نور»]
«نور» و «تئوری‌های مربوط به نور»؛ از دیرباز مورد توجه منجمین، کیهان‌شناسان و فیزیکدان‌های اروپایی و امریکایی در «اسا» و «ناسا» بوده است. این‌که اصولا نور چیست، جسم است یا جسم نیست، ...
Farhad Jafari Official Website
 
1394/10/16
2016/01/06


«حج. محمدهادی سروش» در «روزنامه‌ی جمهوری اسلامی» مطلبی نوشته است «مستند به اسناد متعددی از تاریخ و فقه‌ شیعه» درباره‌ی «حق‌الناس» و «لزوم رعایت حق‌الناس» و «تکالیف و کیفرهای کسانی که حق‌الناس را نادیده می‌گیرند یا لگدمال می‌کنند»!

باهم بخوانیم و پیش رویم.
بااین توضیح که به‌ضرورت نشر در فضای مجازی، تا حد ممکن آن را مختصر کرده‌ام. خلاصه‌ی مطلب «حج. سروش» این است:

1) در مورد «اهمیت حق الناس» قرآن فرموده است «ان ربک لب‌المرصاد». و امام صادق در تبیین آیه شریفه فرمود: «خدای متعال، از کنار حق‌الناس گذر نمی‌کند چون قسم یاد کرده از ظلم نگذرد».
و امام بزرگوار (منظورنویسنده آ. خمینی‌ست) فتوا می‌دهد: «اگر فردی بدهکار باشد، چون بدهکاری و حق‌الناس است، دیگر حج (که حق‌الله است) بر او واجب نمی‌شود».
2) در ضرورت رعایت موازین «حق‌الناس»؛ بین افراد جامعه که «دارای آئین یا سلیقه و گرایش‌های متفاوتی هستند»، تفاوتی نیست. «حقوق شهروندی یک غیرمسلمان مانند یک مسلمان باید مورد توجه باشد». امام صادق تصریح فرمود که: «باید حقوق مخالفان استیفاء شود» .
3) در«حق‌الناس» فقط و فقط خود «ذی‌حق» صاحب‌اختیار است و همانطوری که فقط او می‌تواند احقاق حقش کند (فقط) همو هم می‌تواند از حق خود بگذرد. آن‌چنان‌که در این راستا، «حتی امام معصوم» هم اختیار «عبور از حق‌الناس» ندارد. امام صادق فرمود: «صاحب حق می‌تواند از حق خود بگذرد ولی امام نمی‌تواند حق‌الناس را ببخشد».
4) در صورت «تضییع حق‌الناس»، برای ضایع‌کننده‌ی آن چیزی بنام «توبه و ندامت» که جبران آن حق از دست‌رفته باشد، وجود ندارد. در نتیجه؛ «توبه در جریان حق‌الناس بی‌فائده است». به‌نحوی‌که «صاحب جواهر» می‌نویسد: «اگر حقی تضیع شود با انابه و ناله به درگاه الهی هم نمی‌توان حق ضایع‌شده را جبران نمود». و از این بالا‌تر؛ «علامه طباطبائی» با استفاده از آیات قرآن بهره می‌گیرد که: «کسی که حق‌الناس به عهده دارد، مورد شفاعت شافعین هم قرار نمی‌گیرد».

.
من (فرهاد جعفری) اکنون پنجاه‌ساله‌ام!

ـ تا همین لحظه؛ هرگز پایم به دادگاه نرسیده است.
 مگر در چند‌سال گذشته که آن‌هم به‌خاطر جدایی از همسر سابقم؛ «ناچار از مراجعه به دادگاه» بوده‌ام (یعنی «15 سال» پس از نامزدی‌ام در رای‌گیری مجلس پنجم از حوزه‌ی انتخابیه‌ی مشهد). و تاکنون رنگ کلانتری را در عمرم ندیده‌ام.
 
ـ و تا این لحظه، نه من از کسی به یک مرجع قانونی شکایت برده‌ و نه هیچ شخصی در این کشور (اعم از حقیقی یا حقوقی)، از من به دادگستری یا کلانتری‌های این کشور شکایت برده است.
مگر آقای «سعید مرتضوی» به‌عنوان مدعی‌العموم در سال 1380(یعنی «5 سال» پس از نامزدی‌ام در رای‌گیری مجلس پنجم از حوزه‌ی انتخابیه‌ی مشهد) آن‌هم به‌خاطر «چاپ عکس مرحوم فرهاد مهراد بر روی جلد هفته‌نامه‌ام» و انتشار ویژه‌نامه‌ای به‌‌خاطر وفات آن یگانه‌ی دوران. که نه‌فقط آن را جرم نمی‌دانم و هیچ وجدان منصفی نیز آن را جرم نمی‌داند؛ بلکه انتشر آن ویژه‌نامه را جزو افتخارات زندگی‌ام به‌شمار می‌آورم.

ـ تا این لحظه‌ ازعمرم، حتا «یک ریال» از هیچ بانک دولتی یا خصوصی «وام» نگرفته‌ام تا مبادا «ربا» پرداخته باشم. تا اصولاً نوبت به این برسد که اقساطش را بپردازم یا نپردازم!

ـ تا این لحظه؛ حتا «یک روز» در استخدام هیچ نهاد دولتی و شبه‌دولتی نبوده و حتا «یک ریال» از هیچ نهاد و اداره و سازمان حکومتی دریافت نکرده‌ام و تنها از محل نوشتن (و یا کار در دفتر وکالت پدرم و دریافت حقوق از وی) زندگی کرده‌ام. و البته که به‌سختی و در تنگنا و مضیقه (اما گوارا، دست‌کم برای خودم. نه لزوماً برای خانواده‌ام).

ـ تا این لحظه؛ حتا «یک برگ قبض جریمه‌ی رانندگی پرداخت نشده» یا «چک برگشتی» نداشته‌ام و ندارم. تا چه رسد به جرایم دیگر.

ـ تا این لحظه از زندگی‌ام؛ با هیچ «نهاد و سازمان و موسسه و دولت خارجی» نیز مرتبط نبوده‌ام. و آن‌چنان در این‌باره سختگیر بوده‌ام که وقتی بی.بی. سی فارسی پیشنهاد داد برای انجام مصاحبه‌ای برای چندروز به ترکیه بروم، شرط نخستم برای پذیرش این پیشنهاد این بود که: «هیچ پولی به من نباید پرداخت شود. بلکه از بهای بلیط گرفته تا هتل و غذا و تاکسی؛ باید توسط خودتان و به آنان پرداخت شود».

ـ تا این لحظه از زندگی‌ام؛ حتا «یک متر مربع» زمین یا مسکن از دولت دریافت نکرده‌ام. و در سراسر این کشور یا در سطح جهان، مالک حتا یک‌متر مربع زمین، یا یک متر مربع انواع مسکن و مستغلات (اعم از باغ و ویلا و...) یا اتوموبیل نبوده و نیستم. بلکه صرفاً، دوسال قبل، پدرم مالکیت دو واحد آپارتمانی از خودش را که قاعدتاً به من به ارث می‌رسید، بهم واگذار کرده است.

ـ و تا همین لحظه از زندگی‌ام؛ هیچ‌گونه امتیاز و پروانه و موافق اصولی و مجوزی (اعم از فرهنگی و غیرفرهنگی) از نظم موجود دریافت نکرده‌ام.

مگر «امتیاز پروانه‌ی نشر هفته‌نامه‌ی یک‌هفتم». که آن را نیز پس از کارشکنی‌های بسیار مسئولان وقت اداره‌ی ارشاد خراسان رضوی و کشاکش‌های بسیار و درنهایت، پس از «ارائه‌ی درخواست لغو تابعیت ایرانی‌ام از هیات دولت» موفق به دریافتش شدم. و درحالی‌که در جلسه‌ی صدور پروانه، به من پیشنهاد پرداخت وام کم‌بهره شد نیز، نپذیرفتم و از دریافت آن امتناع کردم [البته اگر دریافت گواهینامه و شناسنامه و گذرنامه و کارت ملی و امثالهم، «امتیاز» محسوب می‌شود؛ باید اذغان کنم که ازاین امتیازات برخوردار بوده‌ام!]

ـ و تا همین لحظه از زندگی‌ام؛ حتا به اندازه‌ی «یک ریال» درآمدی که مشمول مالیات باشد و من آن را نپرداخته باشم، ندارم. چراکه تنها محل درآمد‌های قبلی و فعلی‌ام «نوشتن و تالیف» بوده و اکنون نیز با «درآمد فروش تنها کتاب منتشرشده‌ام» (و دریافت اجاره‌بهای یک واحد آپارتمان پدری‌ام) زندگی می‌‌کنم. که به سبب معافیت، مشمول پرداخت مالیات نمی‌شود. که اصولاً نوبت به پرکردن اظهارنامه برسد یا نرسد!

ـ و تا همین لحظه از زندگی‌ام، عضو هیچ حزب وگروه و دسته‌ی قانونی و غیرقانونی نبوده‌ام. حتا اعضای خانواده و نزدیکان درجه‌یک و درجه دو و درجه‌ سه‌ی نسبی و سببی‌ام نیز کمترین سابقه‌ی سوء سیاسی (از منظر نظم حاکم) نداشته‌اند تا چه رسد به خودم!
.
.
اکنون؛ با توجه به توضیحات بالا، و نیز با توجه به تاکیدات موکدِ «آ. خامنه‌ای»، «آ. هاشمی رفسنجانی» و «حج. روحانی» در سال‌های اخیر بر گزاره‌ی بسیار زیبای «رای مردم حق‌الناس است»؛ به‌نظرم اجازه داشته باشم از مطلب بالا که «مستند به قرآن و حدیث و روایت و فقه و اصول مذهب شیعه‌» نیز نوشته شده است چنین برداشت کنم که:

آقایان «هاشمی رفسنجانی» (به‌عنوان رئیس‌جمهور وقت) و «حسن روحانی» (به‌عنوان دبیر شورای امنیت ملی وقت) و «علی‌محمد بشارتی» (به‌عنوان وزیرکشور وقت) و شمار زیادی از مسئولان محلی وقت در استان خراسان (درحین برگزاری رای‌گیری مجلس پنجم) درباره‌ی «وادارکردن اینجانب به انصراف از نمایندگی مجلس» [آن‌هم «پس از تایید صلاحیت اولیه» و «برگزاری کمپین تبلیغاتی» و «برگزاری رای‌گیری» و «سه روز پس از اتمام شمارش آراء مردم محترم مشهد»] هم «در پیشگاه خدا»، هم «نزد کثیری از مردم محترم مشهد» (نزدیک به هشتصدهزاررای‌دهنده که بالغ بر پانصدهزارنفرشان به اینجانب رای داده بودند) و هم «نزد شخص من»؛ «مسئول» هستند.

و بنا به مستندات قرآنی و فقهی و روایی بالا:
1. (مطابق آیه‌ی شریفه‌ی قرآن و تبیین امام ششم شیعیان:) خداوند از ظلم‌شان نخواهد گذشت.
2. (مطابق فتوای آ. خمینی:) حج‌شان مورد قبول واقع نشده و نخواهد شد.
3. (مطابق توصیه‌ی امام ششم شیعیان:) حق پایمال‌شده‌‌ی من و مردم مشهد در انتخاب نامزد مورد علاقه‌شان، باید استیفا شود.
4. (مطابق گفته‌ی امام ششم شیعیان:) فقط من (و تک تک مردم مشهد) می‌توانند از آن حق پایمال‌شده بگذرند.
5. (به‌ فتوای صاحب جواهر) «توبه» و «ناله و انابه‌ی مسئولان ذکرشده در بالا» کمترین تاثیری در عملکرد ضالمانه‌شان ندارد و نخواهد داشت.
6. (به گفته‌ی علامه‌ طباطبایی) هیچ‌یک از مسئولان ذکرشده در بالا، نه مورد شفاعت واقع خواهند شد، و نه می‌توانند شفیع کسی شوند.

و سرانجام:
(به گفته‌ی امام ششم شیعیان:) «آ. خامنه‌‌ای»، به عنوان «عالی‌ترین مقام مسئول در نظام دینی»، هرچند بپذیریم که «اختیارات ایشان همان اختیارات رسول‌الله است!»؛ نمی‌توانسته و نمی‌توانند «پایمال‌شدن حق‌الناس در رای‌گیری مجلس پنجم در حوزه‌ی انتخابیه مشهد» را نادیده بگیرند و از آن عبور کنند. بلکه هروقت که باشد؛ باید:

اولاً) نسبت به «رسیدگی به جرم خطاکاران و متعدیان آن ظلم فاحش» و سپس نسبت به «استیفا حقوق پایمال‌شده‌ی من و مردم مشهد» اقدام کنند. به‌ویژه که همزمان و پس از آن رویداد؛ بدون آنکه «کمترین قانونی را زیرپا گذاشته باشم یا بگذارم»، و بدون آن‌که «کمترین خطایی مرتکب شده باشم یا شوم»؛ هم در معرض «زشت‌ترین و ناجومانمردانه‌ترین تهمت‌ها و شایعات» (از سوی هواخواهان نظم حاکم) قرار گرفتم، و هم [به‌دلیل آنکه در اذهان مسئولان دولتی و حکومتی «غیرخودی» ارزیابی شدم] «از بسیاری حقوق اولیه‌ی خود به‌عنوان یک شهروند محروم شدم». و هرگز نتوانستم در مسیر «رشد و پیشرفتی مبتنی بر استحقاق و شایستگی‌های گوناگونی که داشتم»، قدم بردارم. نه به رویایم برای «خدمت صادقانه به مردم و کشورم» برای «پیشرفت و تعالی جامعه‌ی ایرانی» دست یابم و نه توانستم در زندگی شخصی‌ام به آنچه استحقاقش را داشتم دست یابم [البته که در همه‌ی بیست‌سال گذشته: اگر «زندگی توام با پاکی و شرافتمندی و نان حلال» نمی‌خواستم؛ بلکه تنها به «منفعت‌طلبی شخصی» می‌اندیشیدم، و «نگران نان حلال» نبودم و «غصّه‌ی مردم» هم نداشتم؛ درهای زیادی به رویم باز بودند و می‌شدند که چه‌بسا به‌روی «یک ‌در صدهزار شهروندانِ دیگر» هم باز نبود و باز نمی‌شد. اما به روی من باز بود و اگر می‌خواستم باز می‌شد!].

و ثانیا: «حق من» و «رای‌دهندگان به من» را بازگردانند.
.
.
اما بعد!

پس از 35 سال حضور در متن فعالیتِ سیاسی و رصد مسائل اجتماعی و تجربه‌کردن و به‌خاطرسپردن لحظه‌به‌لحظه‌ی سی‌و‌پنج‌ سال گذشته؛ آنقدرها «ساده‌لوح» نیستم که مطلب «حج. سروش» در روزنامه‌ی «جمهوری اسلامی حج. مسیح مهاجری» و «استنادات قرآنی و غیرقرآنی آقایان متصل به شبکه‌ی خویشاوندی حاکم در 26 سال نخست» را جدی بگیرم. و بسیار پخته‌تر و واقع‌بین‌تر از آنم که خام چنین حرف‌ها و استناداتی شوم!

بلکه تمام غرضم از نوشتن این مطلب این است که به «حج. محمدهادی سروش» و بسیاری دیگر از آنانی که خواسته  و ناخواسته، خودآگاه و ناخودآگاه «اصلی‌ترین رقم‌زنندگان وضع موجود» هستند (حاکمان مطلق‌العنان 26 سال نخست) بگویم که: «اکنون؛ شهر بسیار بزرگ شده است. و برای بازگشت به شهر کوچکی که اخلاق و قانون و انسانیت و مروت و جوانمردی در آن اجرا می‌شد، بسیار دیر دست‌به‌کار شده‌اید!».

البته نه‌اینکه به‌کلی نتوان به «وضع نسبتاً مطلوب»ی دست یافت که در آن «موازین اولیه‌ی رقابت سیاسی جوانمردانه و قانونی»، توسط همه‌ی طرف‌ها رعایت شود. بالعکس؛ جامعه‌ی ایرانی، به‌وضوح رو به چنین آینده‌ای دارد. اما گام‌برداشتن به‌سمت چنین آینده‌ای، جبراً و اکراهاً، مستلزم مقدمه‌ای‌ست که لزوماً نسبتی با رویای شمایی که باعث و بانی وضع موجود بوده‌اید (بزرگ‌شدنِ بی‌رویه و بی‌قانون‌شدن شهر) ندارد!


آقای «حج. سروش»!
بگذارید داستان فیلمی را که به‌تازگی دیدم برای‌تان تعریف کنم. «سیکاریو» داستان تعدادی از اعضای «سی. آی. ای» است که همسر و فرزند یک‌کدام‌شان، توسط «سرکرده‌ی گنگِ موادر مخدر مدلین» (در مکزیک) کشته شده است. آنان نقشه‌ای به‌منظور «انتقامجویی از سرکرده‌ی مزبور» (رفتن به مکزیک و کشتن خانواده‌ی سردسته‌ی مدلین) طراحی می‌کنند. اما از آنجاکه قانون ایالات متحده به آنان چنین اجازه‌ای نمی‌دهد که در خارج کشور، بدون نظارت یک مامور فدرال (اف. بی. آی) عملیاتی انجام دهند؛ یک «مامور قانونگرای اف. بی. آی» (امیلی بلانت) را با خود می‌برند بدون آنکه وی را در جریان تصمیم اصلی (و غیرقانونی) خود قرار دهند.
که در نهایت، از طریق تونلی مخفی که دست‌بر قضاء «خود مدلین آن را برای قاچاق مواد مخدر بین مکزیک و آمریکا حفر کرده»؛ به آن‌سوی مرز می‌روند و «بنیسیو دل‌تورو» (کسی که همسر و فرزندش به‌طرز ناجوانمردانه‌ای توسط گنگ مواد مخدر کشته شده) موفق می‌شود تا «سر میز شام خانوادگی سردسته‌ی گنگ مزبور» پیش برود. و جلوی چشم او، دو پسر و همسرش را با خونسردی هرچه‌‌تمام‌تر؛ و سپس خود وی را بکشد. و آنگاه از طریق همان تونل، دوباره به ایالات متحده برگردد.
در بازگشت؛ «دل‌تورو»، به خانه‌ی آن «مامور قانونگرای اف. بی. آی» (امیلی بلانت) می‌رود. و ازش می‌خواهد فرمی را امضا کند که نشاندهنده‌ی آن است که «همه‌ی اقدامات ماموران سی. آی. ای در مکزیک، منطبق بر قوانین بوده است!». اما امیلی بلانت از امضای فرم خودداری می‌کند. که «دل‌تورو»، اسلحه‌ای را زیر گلوی امیلی بلانت می‌‌گذارد و بهش می‌گوید «امضا کن!».
اما بازهم بلانت از امضای فرم خودداری می‌کند. «دل‌تورو» اسلحه را مسلح می‌کند و به‌طور جدی‌تری آن را زیر گلوی امیلی بلانت (افسر قانونگرای اف. بی. آی) فشار می‌دهد و همزمان، خودکاری هم بهش می‌دهد. که درنهایت؛ امیلی بلانت، «از ترس جانش» و پس از آنکه درمی‌یابد دل‌تورو (مامور سی. آی. ای) «چقدر در تهدیدش جدی‌ست»، و درحقیقت از وحشتِ «عقلانیتِ عصبی‌شده‌ی دل‌تورو» فرم را امضا می‌کند.
اما قبل از این‌که «دل‌تورو» از خانه‌ی «بلانت» خارج شود؛ بهش می‌گوید: «یه شهر کوچیک واسه خودت پیدا کن!... که هنوز قانون توش اجرا می‌شه!». کنایه از اینکه: «وقتی بعضی آدمیان، قوانین را زیر پا می‌گذارند، و ناجوانمردی پیشه می‌کنند؛ ما نیز ناچار از زیرپاگذاشتن قوانین می‌شویم».


آقای «حج. سروش»!
قیاس شما و مانند شما [که چه با سکوت خود در قبال خطاها و ستم‌ها و بی‌قانونی‌ها، و چه با تایید و مشارکت فعالِ خود در آن امور، رقم‌زننده‌ی وضع موجود (و بزرگ‌شدن شهر!) بوده‌اید] با یک «افسر قانونگرای اف. بی. آی» که سهمی در «حاکم‌شدن بی‌قانونی»، و درنتیجه «بزرگ‌شدن غیرقانونی شهر» نداشته است، قیاسی مع‌الفارق است!

چراکه «امیلی بلانت‌های ایرانی»، سهم و نقشی در «بازکردن پای خانواده‌ی رقیب سیاسی در اختلافات و منازعات» و از جمله «کاردآجین‌کردن معلم منتقد کرمانی و پسرک ده‌ساله‌ی بیگناهش در پشت‌بام خانه‌شان در هنگامی که خواب بودند» یا «شکنجه‌ی وحشیانه‌ی همسر بیگناه سعید امامی توسط برگزیدگان برادر عباد» (به‌خاطر جرم کرده یا نکرده‌ی شوهرش!) و «بسیار بسیار خطاها و فسادها و نادرستکاری‌های ریز و درشت دیگر در جمهوری اسلامی 26 سال نخست» نداشته‌اند. اما واقعیت این است که «شما» (و بسیار مانند شما) کم یا بیش، با سکوت یا تایید و مشارکت خویش، در «رقم‌زدن وضع موجود» (بزرگ‌شدن شهر و بی در و پیکرشدنش!) شریک و مسئول بوده‌اید.
.
اصلاً چرا راه دور برویم؟!
می‌توانیم از خود شما بپرسیم که:
«چرا و به‌چه‌علت؛ در تمام آن 26 سال نخست؛ و درحالی‌که تمام این منابع و استنادات قرآنی و غیرقرآنی در دسترس‌ شمای آخوندِ فاضل و علامه‌ی قرآنی قرار داشت؛ هرگز شاهد نوشته‌شدن مطلبی از شما و مانند شما درخصوص "حق‌الناس" و "هشدار و انذار حاکمان" نبودیم؟!».

و بر آن بیفزائیم که:
«مگر اکنون چه اتفاقی افتاده و چه تغییری رخ داده است که آیات قرآن و روایات امام‌صادق؛ تا این‌حد عزیز و واجب‌الاجرا شده‌اند؟!... مثلاً تعویضی در «حاکمان واقعی» رخ داده است؟!... طوری‌که حاکمان پیشین، خود به این آیات و روایات واقف بودند و به آن عمل می‌کرد‌ه‌اند پس نیازی به یادآوری نبوده، اما حاکمان کنونی به آن واقف نیستند و باید واقف‌شان کرد؟!».
.
.
پاسخ بسیار روشن و ساده است جناب حج. سروش!
«شهر بزرگ و بی‌قانون، و بی در و پیکر شده». آن‌قدر که حتا موجب «وحشت خودتان» شده که بنیانگذاران این شهر بوده‌اید اما آن‌‌چنان در «آن 26 سال نورانی!» نزدیک‌بین و محو قدرت بودید که مراقب نبودید رفتارهایی نکنید و کارهایی مرتکب نشوید که «شهر بی‌رویه بزرگ و از کنترل خارج نشود»!

این است که؛ لازم نیست «ما شهروندان»، این را به‌وضوح ببینیم!
بلکه می‌توانیم از حال و روزتان، این را بفهمیم!

این را که:
از دوحال خارج نبوده. یا در «آن 26 سال» از شمار «افسران پاک و قانونگرا» (امیلی بلانت‌ها) بوده‌اید؛ یا از شمار «افسران پاک و قانونگرا» نبوده‌اید.

حال؛ «دل‌توروهای بسیاری» [که هر‌کدام‌شان نیز، به دلیل و علتی مخصوص‌به‌خودشان، از «خشم و غضب بسیار» هم سرشارند] از طریق «تونل‌‌ها و میان‌برهایی که دست‌برقضا، توسط خود شما حفر شدند» تا قدرت و ثروت را در انحصار خود و فرزندان‌تان قرار دهید؛ به سراغ‌تان آمده‌اند!

اگر «از شمار افسران پاک و قانونگرا نبوده‌اید»؛ برای حذف‌تان آمده‌اند.
و اگر «از شمار افسران پاک و قانونگرا بوده‌اید»؛ اسلحه را بیخ گلوی‌تان گذاشته‌اند و ازتان می‌خواهند «چشمت را روی هم بگذار!... خودت را به ندیدن بزن!... و امضاء کن!».

این‌که می‌گویم «دل‌توروهای بسیار»؛ بی‌سند حرف نمی‌زنم!
نخواندید که یک کدام از آنان، همین دوسه روز پیش چه گفت؟!
گفت: «مشکل ما، مالک اشتر نیست. مالک اشتر زیاد داریم؛ مشکل ما کم‌داشتن عمار است»!

 


آقای «حج. سروش»!
بد نیست گفتگوی خواندنی «حج. فیرحی» (با ایسنا) درباره‌ی «دولت اسلامی» (داعش) را بخوانید. ایشان در این گفتگو از تعبیر بسیار مناسبی در اشاره به این گروه و اعضایش استفاده می‌کند. که به‌گمانم در اشاره به «رقبای شما در داخل و خارج حکومت» نیز مناسبت داشته باشد.

ایشان «دولت اسلامی» را (در کلیتش) و اعضای آن را «عقلانیتِ عصبی‌شده» خوانده است. نمی‌دانم این تعبیر را خود ایشان جعل کرده یا از کسی یا جایی به عاریت گرفته است. درهرحال؛ تعبیر دقیق و موفقّی‌‌ست.

واقعیت این است که:
شما حاکمان 26 سال نخست نیز، با «عقلانیتِ عصبی‌شده»ای (دل‌توروهایی) مواجهید که خشم‌شان از شما، به این آسانی‌ها و به این سادگی‌ها فرونخواهد نشست.

نیمی از آن خشم و غضب آتشین‌مزاج، در «خرداد 88»، و اغلب بر سر «آقازاده‌هاتان» تخلیه شد.
نیم دیگرش [امروز اگرنه فردا، فردا اگرنه پس‌فردا؛ و درحقیقت: هرهنگام که «دعوای خلافت» اضطراری شود] بر سر «صبیه‌ها‌تان» (اعم از پوزیسیون و اپوزیسیون‌نما، و اعم از داخل‌کشوری و خارج‌کشوری) آوار خواهد شد.

که بنابه الزام و ضرورتِ «نمایش این‌دوره از برابری‌طلبی و دموکراسی‌خواهی دروغینِ عشیره‌ای ـ خاندانی»؛ می‌بایست مطابق گزاره‌ی معروفِ «معلم شهید!» [که جناب‌شان فرموده‌اند: آنانکه رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی‌اند!] پرچم «زینبی عمل‌کردن!» بردارند و «یزید و معاویه‌های زمانه را رسوا کنند!» و «خطابه‌‌های آتشین در مساجد کوفه و شام» بخوانند به این خیالِ خام که: بلکه در نبرد نهایی پیشاروی، جماعت را (جمهور مردم را) به سپاهِ کم‌شمار خود بیفزایند! [غافل از آنکه: جمهور مردم هم، به آزمون و خطا، دیگر دست خاندان‌ها و قبیله‌ها را خوانده‌اند و صرفاً تماشاگر صحنه خواهند بود].

«صبیه‌‌ها»یی (مانند همسران همت و باکری) که مثلاً در «نخستین لحظاتِ زدنِ سوتِ فرمانِ زینبی‌عمل‌کردن!»؛ اعلامیه‌ی مشترکی صادر کردند  و لابد به این تصور ساده‌لوحانه که پسر آ. خامنه‌ای هم مانند سیدحسن خمینی نامزد خبرگان خواهد شد؛ در آن نوشتند: «آقای مجتبی خامنه‌ای نفوذی‌ست نه ما. چون در تظاهرات روز قدس، فرزندش را با کالسکه‌ی مارک‌دار به خیابان آورده بود»!

یا «صبیه‌ها»یی همچون خانم «شهلا شرکت» که در همان اولین لحظات، در سرمقاله‌ی مجله‌اش (ذوق‌زده از رفع توقیف و غافل از دانه‌هایی که برای کشاندن صید به تله پاشیده شده‌اند) می‌نویسد: «"می‌خواهم زنده بمانم". زیرا که عاشق زندگی‌ام، منتظر طلوع، شیفته‌ی "کلمه" و تشنه‌ی بوی کاغذ»... «فمینیسم فساد و فحشا و خانمان‌براندازی نیست»، «فمینیسم همان شروط ضمن عقد است»، «فمیسنیم همان اصلاحیه‌ی مجلس است»، «فمینیسم، تلاش همه‌ی مصلحان اجتماعی‌ست»، «فمینسیم، معناست؛ فمینسیم معرفت است».

تا از یک‌طرف خواننده را (با یادکرد فیلمی معروف) به یاد «سوزان هایوارد» بیندازد و از طرف دیگر (با یادکرد عنوان روزنامه‌ی نخست‌وزیر محبوب در پیش از خرداد 88) به یاد «میر در زنجیر!». بلکه «سبز سکولار» و «سبز دینی» را بتواند دوباره «پای کار» بیاورد و به «معرکه‌ی عین‌الورده» بکشاند!

که [برخلاف نوبت قبل که احمدی‌نژاد بود] این‌بار «پشتگرم به بارگاه حکومتی» هم هست و می‌پندارد «پیروزی ممکن و میسور، و در همین نزدیکی‌ست... الیس الصبح بقریب!». چون از «بارگاه حکومتی» پیغام به «سلیمان‌بن صرد» می‌رسد که «حالا که نمی‌پذیری رویارویی را به تعویق بیندازی تا ما نیز بتوانیم آشکارا به تو بپیوندیم؛ پس لااقل لشکریانت را طوری در برابر سپاهِ شام جانمایی کن که پشت به بارگاه حکومتی باشد. تا بتوانیم از پشت، به تو و لشکریانت نیرو و مهمات برسانیم»!
.
.
آقای «حج. سروش»!
دیگر بسیار دیر شده است. شهر؛ بسیار بزرگ‌تر از آن شده است که بتوانید همچنان قوانین دلخواهِ خود در این یا آن زمان را، بسته به اقتضای «مصالح‌ خاندان‌ها و قبیله‌ها» اجرا کنید.

که هرگاه دوست داشتید؛ چشم روی هم بگذارید و «آیات قرآنی» و «روایات معصومین» را نبینید!
و هرگاه که دوست داشتید، چشمان‌تان را بگشائید و  خواهان رعایت و اجرای آنها شوید!

حقیقتی که نمی‌خواهید بپذیرید این است که:
پس از انتشار و دیده‌شدن «فیلم شکنجه‌ی وحشیانه‌ی همسر سعید امامی»؛ این فقط «ما غیرخودی‌های خارج از حکومت» نبودیم که از «آن‌همه سبعیت و حیوانیت، در حق زنی بی‌گناه» (آن‌هم همسر یک خودیِ نظم حاکم!) شوکه شدیم!

بلکه «دل‌توروها»یی که در دامان خودتان پرورش یافته بودند نیز [که در کمال صداقت و پایمردی، به «شما و گفته‌های اخلاقی»تان برای «اقامه‌ی عدل و انصاف و اخلاق» باور داشتند و «به‌خاطرش بسیار هزینه‌ها پرداختند» تا آنجاکه حتا به‌خاطر اعمال شما، مورد بدبینی و نفرت مردم خودشان قرار گرفتند] از دیدن آن‌همه بی‌اخلاقی و حیوانیت، شوکه شدند. و دریافتند که «شبکه‌ی خویشاوندی»؛ چنانچه مصلحتش اقتضا کند؛ حتا به «زن و فرزندِ خودی‌هایی که "تحت شبکه" نیستند» نیز رحم ندارد و «پیش‌پاافتاده‌ترین قواعدِ بازی» (واردنکردن پای زن و فرزند منتقدین و مخالفین به منازعه‌ی سیاسی) را هم رعایت نکرده و نخواهد کرد.

آنگاه بود که «دل‌توروها»یی که «دیگر چیزی برای باختن نداشتند»، در گوشه و کنار، زاده شدند!
آنگاه بود که «شهر، بی‌قواره بزرگ شد»!
آنگاه بود که دیگر چنان «گرد و غباری» همه‌جا را فراگرفت که دیگر «خودی‌ها‌تان» از «غیرخودی‌ها‌تان» قابل تشخیص نبود!
آنگاه بود که دیگر شهر و مناسباتش، برای شما «غریب و ناشناخته» شد. گوئی که «بدانید اتفاقی افتاده است!» اما «ندانید چه اتفاقی!». به‌نحوی‌که: تقریباً همه‌تان، راه را از چاه نشناختید. بسیاری‌تان در چاه افتادید و بسیاری‌تان برای چاه بعدی، نوبت گرفتید!

آقای «حج. سروش»!
اینکه می‌گویند «گرد و غبار فتنه موجب ناتوانی در تشخیص درست از نادرست و درنتیجه گمراهی می‌شود»؛ حقیقت ندارد. دست‌کم برای من که از بیرون به شما و رقباتان می‌نگرم؛ تقریباً همه‌چیز واضح بوده و هست!

ناتوانی «شمایان» در «تشخیص درست از نادرست»، از «چشم قبیله‌نگر شما» ناشی می‌شود.
که به‌خاطرش؛ می‌شود در برخی موارد «چشم بر نادرستی بست» و در برخی موارد، «هرگز نباید بر آن چشم بست»!

مثلاً می‌توان دید و شنید و هیچ نگفت که «مرجع عالیقدر شیعه!» (آقای یوسف صانعی. و مهدی خزعلی و شماری دیگر) احمدی‌نژاد را «حرام‌زاده» بخوانند [که بنابه موازین شرعی خود شما مستوجب حد قذف است]؛ اما اگر احمدی‌نژاد بگوید «آن ممه را لولو برد»، باید آن را پیراهن عثمان کرد و فریاد «وااخلاقا!... وا فرهنگا!... وا ادبا!» سر داد!


آقای «حج. سروش»!
مبادا گمان کنید این فقط حکایت «شما» (خودی‌های تحت شبکه در ایران) است!

به «اشک‌های اخیر آقای اوباما» بنگرید!
«عقلانیتِ دل‌توروها»؛ تقریباً در همه‌ی جهان «عصبی‌» و «مهارگسیخته» شده است.

نوعی «عقلانیتِ عصبی‌شده» علیه «نمایش مضحک و کهنه‌ی طایفه‌سالاران و اشراف‌منشانِ حاکم بر کشورها» در «مخالفت‌های ظاهری با یکدیگر، اما لاس‌زدن در پشت صحنه» و «چپاول مشترکِ اموال مردم» و «به فلاکت‌کشاندن جمهور مردمان» رقم خورده است که «به‌گریه‌افتادن آقای اوباما»، فقط یکی از صحنه‌های تبلور آن «عقلانیتِ عصبی‌شده» ‌است. «عقلانیتِ عصبی‌شده»یی که او را چنان «تحت فشار» قرار داده است که در برابر انظار مردم، به گریه می‌افتد.
.
.
آقای «حج. سروش»!
تا اطلاع ثانوی؛ دوست داشته باشید یا نداشته باشید؛ «قاعده‌ی جهان جدید» رو به این منوال دارد:
«همه‌چیز؛ یا برای همه، یا برای هیچ‌کس»!

«پیام دل‌توروها» [از طریق آنچه می‌بینم مرتکب می‌شوند و مثلاً «نوه‌ی آ. خمینی را «ویروس ایدز» یا «معاون در امور زنان رئیس‌جمهور» را «سلیطه» می‌خوانند] برای «موعظه‌گران در خلوت یک‌جور، در جلوت جور دیگر» این است:

«آیه‌های قرآنی و روایات و احادیثِ استنادی» و «پند و موعظه‌‌های اخلاقی و عقلانی» شما و مانند شما؛ یا «برای همه‌ی مردمان» ایجاد حق می‌کند، یا برای «هیچ یک از شمایان» هم ایجاد حق نخواهد کرد.

و می‌بینم‌شان که برگه‌ای گذاشته‌اند جلوتان و با خونسردیِ ترساننده‌ای به‌تان می‌گویند:
«come on… sign it».

 

پیام‌ها
اشتراک‌گذاری در فیس‌بوک
ارسال به دوستان