Archive
 پرسشی که آقای مصباح باید به آن پاسخ بدهند ( و به علاوه پرسشی که وزیرعلوم باید پاسخ دهند)
Farhad jafari Official WebSite
 
 سه شنبه، ۹ شهريور ۱۳۸۹Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
ای‌کاش «شریعتی» بیدار شود و طفلی را که اندیشه‌‌ی «اسلام سیاسی او» زائیده است ببیند!
● همین چندروز پیش بود که درخصوص «شهید خوانده شدن سه مقتول کهریزک» مطلبی داشتم و در آن خطاب به «برخی اسلامگرایان عدالت‌طلب» و «سبز سکولار» نوشتم که: اگر دقت کنید؛ می‌بینید که «الیگارشی صنف ـ ...
Farhad Jafari Official Website
 يكشنبه، ۷ شهريور ۱۳۸۹Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
«در اردوگاه الیگارشی چه می‌گذرد؟!» از منظر «کشاکش جمهوریت ـ طایفه‌سالاری»
مقدمه: درحالی‌ ‌که آقای احمدی‌نژاد، چهارشنبه 13 مرداد؛ در همدان گفته بود: [اگر صد جام زهر پر کرده باشید؛ ملت ایران، این جام زهر را «در کام منافقین» فرو خواهد کرد. ملت ایران، «این‌بار» جام زهر را در کام ...
Farhad Jafari Official Website
 جمعه، ۵ شهريور ۱۳۸۹Farhad Jafari Official Website
Farhad Jafari Official Website
« جبر خداخواسته‌»ای که الیگارشی در آن قرار گرفته است ( گذر و نظر درخبرهای فضای مجازی)
● آقای «ابراهیم یزدی» خاطره‌ای از دوران 28 مرداد تعریف کرده. در جایی نوشته: [دانشجویان مسلمان به ایران سفر کرده بودند تا از فضای سیاسی ایران به نفع مبارزات مردم کشورهای‌شان استفاده کنند . این سه دانشجو، به ...
Farhad Jafari Official Website
 
1389/6/11
2010/09/02

● آقای «مصباح یزدی» در تازه‌ترین سخنرانی‌شان گفته‌اند: [آیا واقعاً نخبگان کشور ما، اعم از مسئولان رسمی و غیررسمی و روحانی و غیرروحانی؛ مسئله‌ی ولایت‌فقیه را جدی می‌گیرند«؟ آیا واقعاً ما ملتزم به ولایت‌فقیه» هستیم و آن را جدی می‌گیریم؟! یا نه؛ فکر می‌کنیم همین‌که شعاری بدهیم کافی‌ست؟ مردم ما تا پای جان هم حاضرند پای ولایت فقیه بایستند و در عمل این را ثابت کرده‌اند. سؤال من درباره‌ی «نخبگان خیلی خوب جامعه» است. آیا ایشان «واقعاً» به این اصل معتقدند؟! تکلیف ما با آن‌هایی که صریح می‌گویند «ما از اول هم ولایت‌فقیه را قبول نداشتیم و حالا هم قبول نداریم!» روشن است. اما کسانی که «اصلاً حامی ولایت‌فقیه محسوب می‌شوند» واقعاً به آن معتقدند؟!].

بعدهم گفته‌اند: [ولایت‌فقیه در کشور، شعار رایجی شد و شخصیتی مثل امام هم آن را مطرح کرد. لذا بسیاری از مردم «زود» قبول کردند. اما آن‌هایی که «اهل استدلال» هستند و می‌خواهند حرفی که می‌زنند «مبنا» داشته باشد و به‌دنبال دلیل (برای) آن هستند؛ این دلیل در دسترس‌شان قرار نگرفته است. از طرفی شرایط زندگی آن‌ها ایجاب نمی‌کرد و از طرفی من و شما هم در «تبیین این دلیل‌ها»، به دلایلی که «خود آن دلایل هم جای تأمل دارد»کوتاهی کردیم. به‌هرحال «باید انصاف داد». که «در این سی و اندی سال» که از انقلاب گذشته است، اصلی‌ترین مسئله‌ی این نظام، آن‌گونه که باید و شاید «تبیین نشده است». تا اگر کسی بخواهد «واقعاً با دلیل قطعی» درباره‌ی آن مطالعه کند و «اطمینان و یقین پیدا کند»؛ آن تبیین را در دسترس داشته باشد. بنابراین نباید تعجب کرد که بسیاری از دولت‌مردان «از عمق دل» این التزام را «باور نکرده‌اند»].

و سپس در نهایتِ انصاف،‌ اذعان کرده‌اند که: [وقتی در فقه، «بحث ولایت‌فقیه» را مطرح کردیم؛ نهایتاً به «مقبوله عمربن‌حنظله» و «مرفوعه ابی‌خدیجه» اکتفا کردیم و فقط بحث‌هایی از این قبیل را مطرح کردیم که حاکم در آن‌جا به چه معناست؟ آیا عمومیت دارد یا نه؟ این تحکیم است یا حکومت است؟ آیا حاکم به معنای قاضی است یا به معنای ولی‌امر است؟
نهایتاً یک «استظهارات ظنی» به‌دست می‌آید. این هم یک «مسئله‌ی فقهی» می‌شود مثل «غساله‌ی متنجس» که آیا نجس است یا نیست؟! یک «مسئله فقهی»‌ست که «یک یا دو روایت» دارد. اما اگر مسایل بنیادی آن را حل کرده بودیم (آنگاه) براساس آن مسایل بنیادی؛ این مسئله خیلی راحت‌تر قابل حل بود و نتیجه‌ی قطعی‌تری می‌داد. آن‌وقت می‌توانستیم این مسئله را طوری تبیین کنیم که دیگر «هیچ انسان منصفی» درباره‌ی آن شک نکند
].

و در نهایت گفته‌اند: [این یک مثال بود برای این‌که ما اگر به مسایل بنیادی اهمیت بدهیم و ریشه‌ها را حل کنیم؛ (آنگاه) مسایل فرعی، قوی‌تر حل می‌شود. مسایل فرعی از آن ریشه‌ها تغذیه می‌کند و بارور می‌شود و زود نتیجه می‌دهد. در مقام عمل و کاربرد هم، اثر خودش را خواهد بخشید. اما وقتی «ریشه سست باشد»، شاخ و برگ و میوه‌ی آن هم «ضعیف و فاسد» می‌شود و «بعد هم می‌خشکد و می‌افتد». و آن‌جایی که باید اثر کند، «قدرت تأثیر ندارد»].

● اگر درست فهمیده باشم؛ تمام کوشش «آیت‌اله مصباح یزدی» در این سخنرانی آن است که به مخاطبان خود بپذیرانند که: [«بسیاری از مردمان» و «حتا دولتمردان خودی» در نظام سیاسی، نمی‌توانند «قلباً، باطناً و منطقاً» مسئله‌ی ولایت‌فقیه را بپذیرند و به اوامرش، چنان‌که الزاماتِ این نظریه ایجاب می‌کند، گردن نهند. چون مبدعان این نظریه، هرگز نکوشیده‌اند متکی به «دلایل عقلی» آن را اثبات کنند. بلکه صرفاً به «شواهدِ نقلی» اکتفا کرده‌اند که، پیداست «انسان معاصر» را که در پی «پذیرش هرچیزی‌ست که عقل بر آن مهر تائید زند»، نمی‌تواند «راضی و متقاعد» کند].

حقیقتاً؛ از «انصاف» آیت‌اله مصباح یزدی باید متشکر بود. که جسته و گریخته، در پوشش و لفافه؛  سرانجام پذیرفته و اذعان کرده‌اند که «بسیاری از منتقدین و مخالفین این نظریه؛ حتا خیلی از خودی‌ها؛ این نظریه را نپذیرفته‌اند و به‌رغم آنکه «برخی‌ها هم یقه برای آن چاک می‌دهند!»؛ اما در حقیقت و در عمل، به آن «معتقد و پای‌بند نیستند». چون حتا 30 سال پس از استقرار نظام اسلامی هم، هنوز «دلایل عقلی برای آن اقامه نشده است».

همچنین باید از ایشان به‌این‌خاطر سپاسگزار بود که می‌کوشد مستمعین خود را نیز از این «واقعیت» مطلع کند که همه‌ی آنچه در اثبات ولایت‌فقیه ارائه شده، در حد «یکی دو روایت» بیشتر نیست که آن‌هم اعتبار مسئله را تا سطح «یک مسئله‌ی معمولِ فقهی» کاهش می‌دهد.

● بنابه اظهاراتِ بالا؛ یک چیز، روشن است. و آن اینکه گوینده‌ی چنین سخنانی؛ لزوماً خود «دارای استدلال‌های عقلی بر نظریه‌ی ولایت فقیه» هست که چنین ادعایی می‌کند. چراکه اگر چنین نباشد؛ خود نیز در زمره‌ی همان‌ کسانی قرار می‌گیرد که به‌دلیل «فقدان دلایل عقلی بر ولایت‌ فقیه» (یا فقدان اقامه‌ی آن به‌هردلیل) آن را «عقلاً و منطقاً» نپذیرفته‌‌اند بلکه برحسب ضرورت و اوضاع و احوال زمانه، آن را «تعبداً» پذیرفته‌اند.

پس اگر این‌طور است (یعنی چنانچه خودِ ایشان، نظریه‌ی ولایت فقیه را «مستند بر دلایل عقلی» پذیرفته‌اند) به‌گمانم لازم است که دیگران را هم از این دلایل مطلع نمایند. و هرچه زودتر، بهتر.

اما اگر خود ایشان هم فعلاً «دلایل عقلی» در چنته ندارند که بر «نظریه‌ی ولایت فقیه» اقامه کنند؛ لطفاً پاسخ دهند که چگونه درحالی‌که این نظریه (به اذعان ایشان) در سی سال گذشته، «فاقدِ زمینه‌های لازم منطقی و عقلی برای اعمال و اجرا» بوده؛ آن را به مرحله‌ی اجرا درآورده‌اند و میلیون‌ها ایرانی را از بدیهی‌ترین حقوق خود، به‌واسطه و به بهانه‌ی «عدم اعتقاد به آن» محروم کرده‌اند؟!

و چرا به سهم خود، به عنوان یک «عالم شیعه»؛ اجازه داده‌اند که نظریه‌ی مزبور، مبنای شکل‌گیری «نظامی ملوک‌الطوایفی» شود که تقریباً تمام فرصت‌ها و ثروت‌ها و امکاناتِ ملی و عمومی؛ میان «خانواده‌ها» و «خاندان‌ها»ی گوناگونِ حکومتی، توزیع شود و در مونوپل دائمی آنان قرار گیرد؟!

طوری که «خانواده‌ی لاریجانی» بخشی، «خانواده‌ی هاشمی رفسنجانی» بخشی، «خانواده خاتمی» بخشی، «خانواده‌ی بروجردی» بخشی، «خانواده‌ی آشتیانی» بخشی، «خانواده‌ی حائری» بخشی، «خانواده‌ی دستغیب» بخشی، «خانواده‌ی یزدی» بخشی، «خانواده‌ی طالقانی» بخشی، «خانواده‌ی مطهری» بخشی، «خانواده‌ی باهنر» بخشی، «خانواده مکارم» بخشی، «خانواده گلپایگانی» بخشی، «خانواده‌ی صدر» بخشی (و برخی خانواده‌ها و خاندان‌های دیگر) هرکدام بخش دیگری از «اقتصاد و سیاست و قدرتِ ملی و عمومی کشور» را در اختیار و انحصار خود بگیرند! و هریک نیز، متکی به نهادهای دیگری که در «اندامواره‌ی الیگارشی» وظیفه‌ی «حمایت و پشتیبانی از دیگری» را برعهده داشته است (هرسه قوه در 26 سال نخست) به هیچکس و از جمله ملت، ‌پاسخگو نباشند؟!

● این روزها؛ روز شهادت «امام نخست شیعیان» هم هست. تا آن میزانِ کمی که من از تاریخ صدر اسلام می‌دانم:
ایشان به‌رغم آنکه دعوی خلافتِ پس از پیامبر اسلام را داشتند و خود را مستحق آن می‌دانستند؛ ‌اما از حق خود گذشتند و به خلافتِ یارانِ دیگری از پیامبر اسلام گردن گذاشته و قریب به 25 سال، ضمن بیعت با خلفای سه‌گانه، هرگز برای دستیابی به خلافت اقدام نکردند مگر آنکه مردمان (ناشی از ظلم و فساد و تباهی حاکم‌شده در آن 25 سال)، سرانجام به ایشان رجوع کرده و خواستند که خلافتِ آنان را برعهده بگیرد.

در همین چند خط کوتاه؛ دست‌کم 5 مورد از «گردن نهادن امام نخست شیعیان» به «موازین دموکراتیک» را شاهد هستیم: 1) به «شور و تصمیم صحابی های پیامبر و سران طوائف درخصوص خلیفه‌ی اول» گردن گذاشتند 2) با خلیفه‌ی اول بیعت کردند 3) با خلیفه‌ی دوم بیعت کردند 4) با خلیفه‌ی سوم نیز بیعت کردند 5) با «رجوع مردم به خود» خلافت را پذیرفتند.

اما صرف‌نظر از این؛ نکته‌ای که برایم جالب است این‌که:
«فساد و تباهی و ستم» [و از جمله «نصب کارگزارانِ خلیفه‌گری اسلامی بر مبنای خویشاوندی‌ها و طایفه‌گری‌ها»، «توزیع ناعادلانه‌ی بیت‌المال میان برخی صحابه‌ی پیامبر»، «برگماری کارگزاران بر مبنای باج و خراج کمتر یا بیشتر»، «شیوع فقر و نداری میان عامه‌ی مردمان» و امثالهم]؛ همه و همه، در «دورانِ خلافت خلفای دیگر» رخ داده و دامن گسترده بود.

به روایتِ شیعه: فساد و ظلم (درست در پیش چشم خلفا و در ذیل حکمرانی آنان) آن‌چنان «شیوع» یافته بود و چنان «عادی» و «روال» شده بود که حتا پس از مرگِ عمر، شورایی تشکیل و توسط آن شورا (علاوه بر عثمان) به امام نخستِ شیعیان نیز پیشنهاد خلافت شد. اما مشروط به آنکه «همه‌ی نظاماتِ تعیین‌شده و تثبیت‌شده در دوران دو خلیفه‌ی پیشین» توسط ایشان هم مورد تنفیذ قرار گیرد و رعایت شود (که ایشان نپذیرفت اما عثمان پذیرفت و بدین‌ترتیب خلیفه شد).

حتا فساد و تباهی چنان شایع بود که برخی امرایی که امام نخستِ شیعیان در برخی ولایات نصب کرد؛ به‌سرعت دچار همان ابتلائاتی شدند که پیش از آن، «خشم عموم مردمان علیه عثمان» را برانگیخته بود. که به‌ناچار، در مواردی به توبیخ و تنبیه و در مواردی به جابه‌جائی و برکناری آنان توسط علی انجامید.

بدین‌ترتیب؛ و مبتنی بر فهم و تلقی شیعه:
«خواص» آن‌هنگام (برجستگان و کارگزاران و صحابه‌ی پیامبر و حتا برخی همسرانش) در 25 سال نخست؛ چنان به «اشرافی‌گری»، «طایفه‌گری»، «خویشاوندگماری» و «نصیب‌بریِ افزون بر حق از بیت‌المال» خو کرده بود که اندکی بعد، بر خلیفه‌ی چهارم (به سبب کوشش‌های عدالت‌طلبانه‌اش برای برپائی قسط و عدل اجتماعی) شوریدند و جنگ‌هایی چون «جمل و صفین» را به «دوران 5 تا 6 ساله‌ی حکمرانی ایشان» تحمیل کردند. آن‌چنانکه در هردو سوی جبهه‌ی جنگ؛ برخی از نزدیکترین یاران و صحابه‌ی پیامبر اسلام مشاهده می‌شدند که علیه آن دیگری صف بسته بودند.

پس تا آنجاکه من از «تلقی و تحلیل شیعه در این زمینه» می‌فهمم:
هیچگاه، «منبع و منشاء آن اشرافی‌گری و طایفه‌گری» و نیز «نصیب‌بریِ افزون بر حق از بیت‌المال مسلمین»؛ «دوران خلافتِ علی» نبوده است. و هرچند که همچنان، مظاهری از آن مشاهده می‌شد،. اما درحقیقت «ادامه و تداوم روندِ شکل‌گرفته و پایه‌گذاری‌شده در 25 سال نخست» بوده است. که خلیفه‌ی چهارم، هرگز «سهم و مسئولیتِ قابل‌توجهی» در شکل‌گیری آن، به‌واسطه‌ی حکمرانی و حکومت‌داری خود نداشته است.

اما همین‌که ایشان «با رای مردمان» به «خلافت و حکومت» رسید؛ و همین‌که کوشید «نظاماتِ ظالمانه و ناعادلانه‌ی بناگذاشته شده در 25 سال نخست» را اصلاح کرده یا تغییر دهد؛ شورش و طغیان «طوائف» و «اشخاص منفعت‌بر از وضعیتِ ظالمانه» را به همراه داشت. که به جمل و صفین انجامید.

پس علی؛ نه باعث و بانی و شریکِ وضع نامطلوب موجود؛ بلکه «میراث‌بر وضعیتی ناعادلانه» بود که «به‌محض دستیابی به قدرت»، کوشید تا چنان وضعیتِ ناعادلانه‌ای را به نفع «مصالح و منافع عموم مردمان» تغییر دهد. نه اینکه «فساد و تباهی، محصول دوران زمامداری خود وی بوده باشد» و آنگاه تصمیم به مقابله با آن گرفته باشد.

یعنی بر خلاف خلیفه‌ی پیشین (عثمان)، که پیشنهادِ شورای مذکور را پذیرفت و بر «رعایت و تنفیذِ مناسبات و نظاماتِ تثبیت‌شده در دوران خلفای قبلی» گردن نهاد و «برچنان مظالمی چشم پوشید» تا خلافت خود را تثبیت و تضمین کرده باشد (که سرانجام به شورش و طغیان مردمان علیه وی انجامید) علی چنین نکرد و از همان آغاز، بی‌هیچ «مجامله، تعارف و چشم‌پوشی بر حق مردمان»؛ اشراف و «صحابه‌ی به اشرافیت گرائیده» را به بیرون کشیدن مالِ مردمان از مالِ ایشان (حتا اگر در کابین زنان‌شان وارد شده باشد) وعده داد.  

و البته چنین هم کرد که مغضوبِ ائتلافِ شگفت‌آوری از «اشراف»، «طوائف»، «صحابه» و حتا «همسر پیامبر» واقع شد!

افزونه:
آقای «کامران دانشجو»، وزیر محترم علوم؛ و دانش‌آموخته‌ی «کالج سلطنتی انگلستان»؛ این روزها بسیار سخن می‌گوید. و سخنانی‌که یکی از دیگری جذاب‌تر و گیراتر است و این «دم مهر»ی، حسابی به دل «دانشجویانِ سبز دینی» می‌نشیند که مدت‌هاست چشم انتظار آن هستند که از «منطقه‌ی خاکستری» عده‌ای به «منطقه‌ی آگاهی‌های سبز دینی» قدم رنجه کنند!

ایشان همین امروز هم گفته است: [دانشگاه در اصل کاری که انجام می‌دهد کادرسازی برای نظام است و محلی است که در آن سرمایه‌های نقدی تبدیل به سرمایه‌های انسانی برای نظام می‌شود. انسانی که قرار است در آینده کلیه مواردی که در ارتباط با مسائل اجرایی، قانونگذاری و قضاوت در کشور وجود دارد را در اختیار بگیرد. با ایسم‌های غربی نمی‌توان که ساخته و پرداخته ذهن کج‌فهم عده‌ای محدود هستند «انسان توحیدی» به جامعه تحویل داد].

ای‌کاش ایشان که به‌نظر می‌رسد «انسانی بسیار توحیدی» و «بسیار ولایتمدار» باشد (که انصافاً‌ هم هستند و درش ذره‌ای تردید هم نیست)؛ توضیح دهند که چگونه «کالج سلطنتی انگلستان» که استاد با «یا حسین» وارد کلاس نمی‌شود و دم اذان، هیچ بلندگوئی «اذان» پخش نمی‌کند و کلاس‌هایش هم احتمالاً مختلط است (و بسیار ویژگی‌های ضدتوحیدی دیگر!) توانسته «انسان توحیدی و ولایتمداری مانند و در سطح ایشان» تربیت کند [که آنقدر ولایتمدار است که هر دانشگاهی را که مشخصاتِ مورد نظر ایشان را نداشته باشد با خاک یکسان خواهد کرد] اما دانشگاه‌های داخل کشور، بدون چنان مشخصاتی، نمی‌توانند چنان کنند؟!

پیام‌ها ارسال به دوستان